
منم آن عقاب تنها که به لانه پر ندارد
به فضای آسمانها هنر سفر ندارد
به حصا تیره ماندم چه بگویم از اسیری
بود آشیانه ی من قفسی که در ندارد
به پر خیال آیم همه شب به دیدن تو
دل چون کبوتر من غم نامه بر ندارد
همه عاشقیست کارم من و چشم مست یارم
دل و جان بی قرارم هوس دگر ندارد
گفتی آرام ندار دل گلچین بی من
چه کنم ... مایه آرام و قرارم نشدی
باز هم مهر تو می پرورم اندر دل تنگ
گر چه عمری به تو دل بستم و یازم نشدی
غافل از یاد تو بودم که نگشتی یارم؟
یا بدیدی که غم روی تو دارم .... نشدی

شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت

ولم میتوان هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت
دل من محکمه ایست که به من می گوید :
همه را دوست بدار ..... به همه خوبی کن
و اگر بد دید ی .....
دل به دریا بزن و
بخشش کن ...

گوش کن ...............
صدای پای بهار از دورها دارد می آبد

کاش هرگز در محبت شک نبو د
تک سوار مهر بانی تک نبو د
کاش بر لو حی که بر جان دل است
واژ ه های تلخ جدایی حک نیود

زندگی زیباست چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بدبینی خو را شکست
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام
درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساسها
می تپد دل در شمیم یاسها
زندگی مو سیقی گنجشکهاست
زندگی باغ تماشای خداست